تبليغاتX
کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری؟

کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری؟

دلنامه شالوکاست ... یه مُرده

مرگ بود اما کمی در مرز بود

درد بود دنیا پر از نامرد بود

 

زندگی بودش ولی کمرنگ بود

بنده ای در دامنش شبرنگ بود

 

حرف بود اما دهانش تنگ بود

ناله ای بودش ولی از ننگ بود

 

خانه عشقم همیشه گرم بود

دستهایم از حرارت نرم بود

 

چشمهایم بی خدا بیمار بود

اشکهایش بی هوا بیکار بود

 

آب بود یک خنده هم در آب بود

تاب بود اما خدایم خواب بود

 

رنگ بود یه شاخه گل از سنگ بود

تنگ بود دنیا اگر دلتنگ بود

 

ناز بود اما کمی با ساز بود

ساز بود اما بدون ناز بود

 

ساز بود اما نوایش ناز بود

من نمیدانم چرا همراه سازم آه بود

 

یار بود اما همیشه بار بود

کار بود دلداه ام بیکار بود

  

پی نوشت : جسارتی کردم و در نظرسنجی برترین وبلاگ ماه تو نایت اسکین شرکت کردم.اگه دوستان از وبم راضی بودید و دوست داشتید میتونید به این سایت برید که لینکشو براتون میذارم و بهم رای بدید...    http://night-skin.com/topblog/     خوشحالم میکنید...یا علی

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت10:22توسط محسن | |

گریه کردم گریه هم کاری نکرد

خنده کردم خنده درمانی نکرد

 

تیره کردم زندگی را با عبث

کاش من هرگز نمیکردم هوس

 

تاختم اما تو از من تاختی

باختم اما تو از من باختی

 

ناز کردم باز در خواب و خیال

راز دارد اینکه غم دارد دو بال

 

ساختم دنیا،من از خود باختم

باختم،ای کاش خود میساختم

 

سوختم از سردی ات هم سوختم

حرف بود اما لبانم دوختم

 

ارز بود آن را کمی اندوختم

کاش دنیا را نمی افروختم

 

چشمهایم بیخودی اشکی شدند

دردهایم جز یکی نیکی شدند

 

در سرای نیستی یادم کنید

مردگان من را کمی باور کنید

 

 

 

پی نوشت (1) : مرد بزرگ به خود سخت مي گيرد مرد كوچك به ديگران...

 

پی نوشت (2) : دل به خلق مبند که خسته شوی دل به حق بند که رسته شوی...

 

پی نوشت (3) : خدایا! این موهبت یا موهبتی برتر را از خزانه بیکرانت به من عطا فرما! 

   

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت19:38توسط محسن | |

چشم کردم باز با راز و نیاز

خواب بودم دیده بودم اشک و آه

گریه دیوانه وار و یک صدا

یک بیابان بود پر ز بی کسی

یک بغل خاطره های سر سری

گوش کردم آن صدا هشیار شد

زجه های مادرم بیمار شد

مادرم بود

ناله های بی امان مادرم بود

اشکهای آتشین خواهرم بود

گونه های خیس آن بالاترم بود

او پدر بود

یک نگاه دلنواز صاحبم بود

یک برادر یک رفیق

گوش کردم آن صدا بی تاب شد

حرفها با نغمه ای دمساز شد

ساز من با نای دل یکساز شد

تشنه بودم

هیچ کس آبی نداشت

گوش کردم ناله ای سازی نداشت

چادر مادر گرفتم آب

آب میخواهد دلم

مادرم بی اعتنا از من گذشت

او ندید من را ندید

دستهای گرم بابا را گرفتم

آب میخواهم کمی آبم بده

غصه ای دارم به دل جانم بده

ای برادر خنده ای زن

ای خدا یارم بده

خواهرم دستم بگیر نایم بده

اندکی نانم بده

ای خدا دنیای من اینگونه بود؟

حرفهایم بی هوا بیهوده بود؟

پس چرا هستم چرا؟

نکند رفتنیم

یا رفتم!

صبر کن...!

او دگر کیست که آنجاست

او چرا خوابیده ست

او چرا گریان نیست

چه کفن پیچ شده

خنده دار است قیافش

او شباهت به نگاهم دارد

او اگر اخم کند چهره من را دارد

او اگر پیر شود من ماند

او به مانند من است

او نه انگار من است!؟

چه توهم گاهیست

اگر او من باشد

من کیم

من به خود گفتم که من من نیستم

حالا که اینچنین به خدا دلسپرده ام

با درد، ساز و نوایی بهم زدم

بی آب من را روانه آن خانه میکنند

نه صبر کن

یکی زل زده ست به من

یک کاسه آب به دستش گرفته است

او همان نیست که کفن پیچ شده؟

او منم

به خدا او خود منم

آبم بده

وای چه سرد است این آب

خواب میخواهم کمی جایم بده

نیست حال رفتنم

من خسته ام

یا کمی دلبسته ام

وقت باشد میروم حالا کمی حالم بده

یا دو تا بالم بده

ای برادر تو بخند

تو بخندان لبها

من به لبخند شما میمانم

...

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت19:41توسط محسن | |

دیدم مجسمه ای که تراشیده از سرم

این قالب من است به خدا این خود منم

دیدی که شبی چگونه رفتم

خود را سببی شدم و بستم

بر تکه ای از درخت بی گِل

نه ریشه زده نه طعنه بر دل

اما چه درختی پر گلبل

گل میشنود خنده ز بلبل

من ترس برم داشت از اینجا

بستم الکی به این خودم را

حالا چه کنم

چه میشود کرد

من آمده ام که خود بمیرم

اینگونه چگونه من بمیرم

لعنت به این شانس لعنتی

من خسته ام به خدا دل شکسته ام

دیوانه ام ولی من بی بهانه ام

اهل خدا و شبی با ترانه ام

حالا چه میشود

چگونه؟!!

من اینجا چه میشوم

باید یکی یکی همه بندا به در کنم

آرام من همه جان را به در کنم

من میتوانم از اینجا شوم برون

اما چه سود من تنم نذر این درخت کرده بودم

حالا که روم چه میشه نذرم

من اهل ادایم نه ادا

من خسته از این بند و بلا

میرم، همه جا سکوت شد برمیگردم

وای!

این بند آخری نمیشود باز

وای خدایا!

تو بکن باز

من نمیتوانم که بمانم

باید بروم اینجا نمانم

من خلوت این درخت میخوام

نه جشن گل و خنده بلبل

اینجا همه اهل عشق و شورند

من خسته از این آه و سرورم

اصلا تو بیا

یه چوب بردار

این جشن به هم بزن همین جا

جبران میکنم زحمت این بار

ناگه همه چیز پر زد و رفت

یک باد خدا صدا صدا زد

گلهای درخت زیر پا شد

پرپر شد و آسمون فنا شد

های و هوی بلبل به خدا شد

ای کاش که این نخواسته بودم

این نذر، من نکرده بودم

من...

من عذر میخوام

اشتباه کردم

ناگه همه چیز گم شد

این درخت نذرم واژگون شد

من ناله زدم که ای خدایا

راز دلتو بگو به دردام

کار من بیچاره تمام است

نذرم همه را کشت به جز خود

گل پرپر و بلبل شده گلبل

وایم

من نمیخوام که بمونم

زندگی قبلیمو میخوام ولی اینجوری نمیخوام

خدا جون

جون گلای پرپرت

جون اون قاصدکای تَرتَرت

جون بلبل

جون این درخت بی گل

من نمیخوام که بمونم

من نمیتونم بمونم

منو با خودت ببر

حالا هر جا

تو جهنم یا بهشت

ولی اینجوری نذار اینجا بمونم

دیگه نذرم شده بر باد

همه چیزم شده با باد

خدا جون نرو

بمون

نذار اینجوری بمونم

خدا برگرد

جبران میکنم

صدا اومد:

"تو همون قبلی رو جبران بکنی ممنونتم"

آ خدا

من امیدم به تو بود

همه چیزم به تو بود

نرو

منو با خودت ببر

....

ناگهان بادی وزید

بادکی...!

روح من را با دمی آرام برد

خنده تلخ مرا بر چهره ام آرام شست

این نسیم تازگی ست

خنده دیوانگی ست

به خود خدا خدا ممنونتم

به خدا ممنونتم

...

 

 

 

 

دیشب به خواب خواب تو را دیده ام که باز

در بستر شبای دلم زجه می زدی

 

هرگز ندیده بودم اینگونه خویش را

آرام حرف دلم را تو شخ زدی

 

لرزان کنار تو من ناله میزدم

با یک بغل گل بی بو مرا کتک زدی

 

گفتم نزن به خدا من خود تو ام

من را به خاطر خود بودنم زدی

 

دیدم که پیر شده بودم ولی تو هم

تاجی به خاطر پیری به سر زدی

 

در کار عشق همه چیزم به باد رفت

گویا تو آن زمان به خدا حرف بد زدی

 

تا آمدم به خدا حرف دل زنم

تو گوش نکرده مرا بی هوا زدی

 

از خواب پریدم و اشکم به راه بود

من خواب دیده ام همه دنیا به هم زدی

 

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت18:52توسط محسن | |

وای مترسک!

تو چه کردی که چنین است که مرغان هوا بی قرارند ز دیدار تو...

تو بگو تا که بدانم و به عالم همه گویم که تو این گوشه چه کردی که چنین خوشحالی...

تو پر از درد و پر از تنهایی!

تو چرا خنده به لب داری و تو زیبایی!؟

تو نگو خنده ز تنهایی دل

تو نگو شوق ز عصیانی گِل

تو اسیری

تو شریکی که نشد همدم تو

وای من گیج شدم

وای

تو بگو تا که بدانم که چه شد

تو چه کردی

نکند خنده زده بر تو گل

نکند رقص زدی با بلبل

شوق دیدار ز رخسار تو بیداد کند

تو بخندی با گل؟

تو شدی با بلبل؟

وای اینگونه ندیدم من تو

تو چه کردی با خود

که نشستی برِ گل

و بگی با بلبل

این بهار است که مشتاق نگاهت شده است

عاشق ترس تو با خود شده است

تو مترسک هستی؟

تو همانی که زمانی باغبان

عاشقت بود

باغبان کو ؟

باغبان کو که ببیند

باغبان کو که ببیند یارش شده حالا بارش

وای من میترسم

او دگر کیست؟

به نظر از ما نیست

او که آنجا

آنجا

زیر آن آلاچیق

بلبلان گل به سرش میریزند

او چه کرده است که اینگونه به رقص افتاده است

باغبان نیست؟

نظرم اینگونه ست

هی مترسک!

تو بگو اون از کیست

تو بگو اون از چیست

...او به مانند خدا میماند

او به مانند دلم میماند

او همان است که گل میخواند

او دلش مثل دلم میداند که من اینجا تنهام

او رفیقم گشته

همه چیزم گشته

او کمک کرد که اینگونه شوم

او به من گفت که دیوونه شوم

او به من داد توانی که توانم با باد

که برقصم دلشاد

و کنم دلها شاد

و شوم اینجا یاد

او همان است که غمخوار من است

او همان است که معشوق من است

او به مانند خدا میماند

تو دلت میخواهد چه کسی باشد او

تو دلت میخواهد قفسی باشد او

او همان است که گل شد یارش

بلبلم غمخوارش

او همان باغبان است

...

 

وای مترسک !

 

در حسرت الفبای بودنم...

سخت است که عاشقی کنم وقتی کنار دیواره دلم خاری نهاده است...

 

 

 

من که بی خود مست بودم مست بودم

اشکهایم با دلم همدست بودند

 

من درونم ناله ای بی ریشه رویید

ناله ها با خون دل سرمست بودند

 

من بدانسته ز آغوش تو جستم

زیرکی کردم و یک گوشه نشستم

 

من که مشکی عادت خود کرده بودم

عادتم بارانکی بارانکی برد

 

من که از آن رعد بی برق کینه دارم

ترس را با خنده ای در پیله دارم

 

من که گریه کارک هر روزه ام بود

حرف من شالینکم شالینکم بود

 

تو چه میکردی چه میکردی که کردی

عشق را باد هوا کردی که کردی

 

 

 

پی نوشت(1): اعتقاد به بخت و قسمت بدترين نوع بردگي است...

 

پی نوشت(2): بيچاره آن خروسي که با صداي ساعت شماطه دار از خواب برمي خيزد...

 

پی نوشت(3): مترسک رنجيده از کشاورز، با پرنده‌ها دست‌به‌يکی می‌کند...

 

پی نوشت(4): پرنده‌ای که فريب مترسک را بخورد، از گرسنگی می‌ميرد...

 

پی نوشت(5): پرنده گوشه‌گير، روی شانه مترسک لانه می‌سازد...

 

 

+نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت20:12توسط محسن | |

بر روی باغ شانه ات هر وقت اندوهی نشست در حمل بار غصه ات با شوق شرکت میکنم...یک شادی کوچک اگر از روی بام دل گذشت هر چند کوچک باشد آن را با تو قسمت میکنم...

ترسم از عشق به خود بالم و از یاد روم

نکند یاد مرا باد به ویرانه برد

 

مردم از درد بد نامردم...

دوستی همواره یک مسوولیت شیرین است نه یک فرصت...

آفتاب که سوسو زنان برآید از تاریکی و سیاهی دیگر خبری نیست...همانند آفتاب زندگی کن که همیشه به روشنایی برخیزی و از تاریکی نفرت و او از تو ترس برگیرد...پس برای شروع چراغهای سیاه زندگیت را خاموش کن و به نام زندگی بگو زندگی...

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت16:41توسط محسن | |

... به کودکی پستی به جوانی مستی به پیری سستیپس ای عزیز خدا را کی پرستی...

 

اول یه عذرخواهی از همه به خاطر غیبت طولانیم, آخه در بستر بیماری بودم و توان نوشتن رو نداشتم...

دوم اینکه راستش انرژی ای برای نوشتن مجدد نداشتم...

 

و سوم اینکه...حالا مینویسم...

آخه روز عشقه...روز تولد منم که هست...پس مینویسم...

 

 

بغض پائیزیم رفت//بغض یه غروب غمناک//شاهد شکستن من//قطره بارون رو خاک//غربت هر چه غروبه//غم هر چی ابر دنیاست//میون تنهای دنیا//شده تنهایی نصیبم//کاش که بودی و میدیدی//اینجا بی تو چه غریبم//کاش میدونستی که بی تو//مرگ تدریجی مستی//یاد تو تنها رفیق//توی هشیاری و مستی//من هوای گریه کردن//تو صدای گریه من//یاور خوب و نجیبم//بی تو من خیلی غریبم//بی تو هر لحظه یه قرنه//هر نفس زخم کشنده//تنها با گفتن اسمت//رو لبام میشینه خنده//آخ که این فقط یه لحظه ست//بعد از اون های های گریه ست//جای هر آواز اینجا//هر صدا صدای گریه ست//من هوای گریه کردن//تو صدای گریه من//...

 

 

ولنتاين رو به همه عاشقا تبریک میگم...راستش نوشتن برام سخت شده ولی واجب دونستم که بیام...

دلیل سه نقطه هام اینه که حرف زیاد دارم ولی طاقت نوشتنشو ندارم...

 

اجازه میخوام یه فال بگیرم,ببینم حافظ چی میگه بهم,یا علی:

 منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن             منم که دیده نیالودم به بد دیدن  

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم             که در طریقت ما کافریست رنجیدن

 

عجبا از دست این حافظ...

انگار قسمتم ز جهان عاشقی نبود...

 

من آن خاموش خاموشم که با شادی نمیجوشم
ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمی پوشم
تو غم در شکل آوازی شکوه اوج پروازی
نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی
نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی

 

 

... 

تنها با گلها//گویم غمها را//چه کسی داند//ز غم هستی//چه به دل دارم//به چه کس گویم//شده روز من //چو شب تارم//نه کسی آید//نه کسی خواند//ز نگاهم هرگز راز من//بشنو امشب//غم پنهانم//که سخنها گوید ساز من//تو ندانی تنها//همه شب با گلها//سخن دل را میگویم من//چو نسیمی آرم//که وزد بر بستان//همه گلها را می بویم من//تنها با گلها//گویم غمها را//چه کسی داند//ز غم هستی//چه به دل دارم//به چه کس گویم//شده روز من//چو شب تارم//گل ابری//سرگردان//می گرید چشم من در تنهایی//ای روز شادیهام کی باز آیی//امشب حال مرا تو نمیدانی//از چشمم غم دل تو نمیخوانی//امشب حال مرا تو نمیدانی//از چشمم غم دل تو نمیخوانی//تنها با گلها//گویم غمها را//چه کسی داند//ز غم هستی//چه به دل دارم//به چه کس گویم//شده روز من//چو شب تارم//...

...                                               

 

 

چند نکته:

 

دوستي همواره يك مسؤوليت شيرين است نه يك فرصت.

 

اشكهاي ديگران را مبدل به نگاههاي پر از شادي نمودن بهترين خوشبختي هاست.

 

انسان هر چه بالاتر برود احتمال ديده شدن وصله ي شلوارش بيشتر مي شود.

 

 

شما ممكن است بتوانيد گلي را زير پا لگدمال كنيد، اما محال است بتوانيد عطر آنرا در فضا محو سازيد.

يا چنان نماي كه هستي، يا چنان باش كه مي‌نمايي.

 

 

پی نوشت(1): غربت را نباید در الفبای شهر غریب جستجو کرد همین که عزیزت نگاهش را به دیگری فروخت تو غریبی...

 

پی نوشت(2): اعتقاد به بخت و قسمت بدترين نوع بردگي است.

  

پی نوشت(3): پایمال ترین، بی بوترین ولی مقاوم ترین گل دنیا را روی قالی خانه مان یافتم.

 

پی نوشت(4): مرا دوست بدار،اندكي ولي طولاني...

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت0:13توسط محسن | |

با حسی به گرمی خون ایستاده ام
ار تلخی قهوه خوشحالم
از تلخ بودنت اما نه
دستانم پر از سرمای تنهایی ست
میتوان خندید...سرد
میتوان گریید...گرم

شوق بودن نیست با من
خسته ام
راست گفتی خسته تنهایی ام
من همینم
کمترم
شاید کمی کمترترم
من ضعیفم
ترس دارم
خسته ام

بروم
بروم کاغذی بردارم
که به رنگ مشکی ست
خودکار هم
مینویسم
ولی افسوس که بی فایده است
خط خطی میکنمش
چه خیالی ست
من خودم میخوانمش

قهوه میخواهد دلم
تلخ اما
کی می آورد ؟
هر کسی می آورد...دست بالا آورد
فال میگیری برام ؟
راست میگویند...نه!
از یه آدم
از یه کشتی
از یه گل
موج دریا
چشم ها
آغوش
این خرافات است اه
وقتی او اینجاست کی عاقل تر است ؟
خنده دار است!
دعا میکنمش
نکند گوش کند حرف دلم
و عمل هم بکند
او فقط راست میگوید
من نمازم را نشسته
نه...
من خدا را میپرستم
فرقی مگر میکند
دلکش میسوزد
نکند پای من
دل او را ز دلم ترک کند
نه دروغ است
قهوه میخواهد دلم
سرد اما
تلخ باشد بهتر است
گرم خواهد شد به گرمی لبت
کی برام میآورد ؟


پ.ن1: اگه کسی رو دوست داری بهش بگو ، چون قلبها معمولا با کلماتی که ناگفته می مانند ، میشکنند...

پ.ن2: مشغول شدن به چیزی که دیگه جلوی چشم آدم نیست یه حماقته...

پ.ن3: درد رو از هر طرف بگیری درده...

پ.ن4:من به امید گلستون به آتیش نزدم...

 

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت0:13توسط محسن | |